سخنرانی بزرگداشت سعدی

سخنرانی  بزرگداشت سعدی

خانم ها، آقایان، استادان ارجمند و شاعران  گرامی سلام. مایلم بدون مقدمات متداول، به سراغ اصل مطلبی بروم که برای ارائه در نظر دارم. به هرحال همه مي دانيم كه سعدی شاعر بسیار بزرگی است و دیگران هم گفتند. پس ديگر لازم نيست كه من هم تكرار كنم پس بي مقدمه به سراغ اصل مطلب مي روم.  

 

بيان و بلاغت، دو لايه ي سازنده ي شعر

شعر بنا به يك تعريف، كلامي است مخيل كه حامل تأثيرگذاري تشديدشده باشد. كلام مخيل، يعني كلام تصويري، تصويري كه از راه تخييل به دست بيايد و شگردهاي تخييل، عبارتند از تشبيه، استعاره، مجاز و كنايه كه به مجموع آن ها صنايع بيان مي گويند و به علمي كه اين شگردها را بررسي مي كنند علم بيان گفته مي شود. پس فرق شعر با سخن عادي در تصويري بودن شعر است و اين تصوير از راه صنايع بيان به دست مي آيد، و به اين سطح از بررسي شعر مي گوييم سطح بياني شعر. اما شعر داراي يك برش و سطح ديگر هم هست، سطحي كه در پي تأثيرگذاري است و تأثيرگذاري يعني بلاغت. پس به اين سطح از شعر مي گوييم سطح بلاغي و محل بحث آن، علمي است به نام علم معاني. پس شعر از دو علم اصلي منشأ مي گيرد، علم معاني و علم بيان. در سطح بياني، مضامين آشكار را با  صنايع بيان، پنهان مي كنيم و سعيمان بر اين است كه هر يك مضمون را به چند طريق اجرا كنيم كه همه طرق پنهان هم هستند. يعني صنايع بيان، فرايند ابهام سازي و پنهان سازي را اجرا مي كنند. مثلاً به جاي «قد او بلند است» مي گوييم او مانند سرو است/ او سر بر آسمان مي سايد/ او با ستاره راز مي گويد و ... يعني سعي مي كنيم يك مضمون را به طرق مختلف اجرا كنيم و همه ي اين طرق هم مبتني بر تخييل و ابهام هستند، يعني به جاي اينكه شفاف و آشكار بگوييم كه قد او بلند است، اين معني را در جمله هايي مثل قد او مثل سرو است و او سر بر آسمان مي سايد، پنهان مي كنيم. اما در علم معاني و سطح بلاغت، سعي مي كنيم عادي يا ناخوشايند را به صورت خوشايند و تأثيرگذار و اصطلاحآ بليغ اجرا كنيم، مثلاً به جاي امر، از پرسش استفاده مي كنيم و به جاي «بيا»   مي گوييم «نمي آيي؟»، يا به جاي جمله ي عاطفي، از جمله ي خبري استفاده مي كنيم و به جاي اينكه بگوييم:«از گذشتن امروز تأسف مي خورم»، مي گوييم:«امروز هم گذشت...».

 

سطح بلاغي در شعر سعدي و سطح بياني در شعر حافظ

يك فرق بزرگ ادبيات غرب و ادبيات شرق و در كل، ذهنيت غرب و شرق هم همين است. شرقيان همواره درونگرا و خيال پرور بوده اند و در نتيجه به علم بيان كه خيال ورز و پنهان گر است توجه داشته اند و غربيان برونگرا و عملگرا بوده اند و ادبيات آنان مبتني بر علم معاني و بلاغت بوده است كه مستقيماً مخاطب را نه درون شاعر را نشانه مي گيرد و مي خواهد بر او اثر بگذارد و نگاهش به بيرون از شاعر است، به مخاطب است. به تعبير ديگر، ادبيات شرق، پوئتيكال بوده و ادبيات غرب، رتوريكال و خطابي بوده است. در شرق، حتي خطابه ها هم جنبه ي خيال ورز دارند، در حالي كه در غرب، شعرها هم حالت خطابي و رتوريكال داشتند. فرق اول سرايش سعدي و سرايش حافظ هم در همين جاست، در اينكه شعر سعدي در سطح بلاغي است و شعر حافظ در سطح بياني. براي نمونه مضمون «تو دلربايي» را حافظ در سطح بياني چنين سروده: «زلفت هزار دل به يكي تار مو ببست» و سعدي آن را در سطح بلاغي چنين سروده: «در همه شهر دلي ماند كه ديگر نربايي؟». حافظ سعي كرده كه مضمون «تو دلربايي» را در جمله اي كنايي، پنهان كند، اما سعدي بر آن است كه به جاي خبر دادن كه «تو دلربايي» كه خبري عادي خواهد بود، با پرسشي كردن اين خبر، ميزان تأثيرگذاري و بلاغت آن را افزايش دهد. سعدي شاعري است در سطح بلاغي. پس سعدي، شاعري است شرقي كه مطابق معيارهاي ادبيات غرب است و به همين سبب سعدي شاعري جهاني است و حافظ شاعري شرقي با ويژگي هاي كاملاً شرقي است.

 

چرا شعر سعدي، سهل ممتنع است و شعر حافظ، ممتنع است؟

جايگاه سعدي و رقيب او در غزل يعني حافظ به لحاظ علم معاني و بيان در كجاست وچگونه است؟ لابد بسيار شنيده ايد كه شعر سعدي، سهل ممتنع است اما شعر حافظ ممتنع است. يك علت اين تفاوت، تفاوت اين دو شاعر است در پيوندشان با سطح بياني و سطح بلاغي. شعر سعدي در سطح بلاغي قرار دارد، اما شعر حافظ در سطح بياني قرار دارد و اين باعث سهل و ممتنع بودن سخن سعدي و ممتنع بودن سخن حافظ است. سعدي در پي متأثر كردن مخاطب خود است، به دنبال بلاغت است و نبض احساس مخاطب را مي شناسد و بليغ ترين تجويز را برايش به كار مي برد. به سبب اينكه سعدي مزاج مخاطب را مي شناسد و بليغ ترين و متناسب ترين تجويز را برايش به كار مي برد، سخنش سهل به نظر  مي رسد، اما چون اين مزاج شناسي در انحصار سعدي است و كم تر كسي مانند او انسان شناس كامل است، پس كم تر مي توان كار او را تكرار و تقليد كرد، پس سخن او ممتنع مي شود. سعدي انسان شناسي كامل است زيرا اهل سير در آفاق بوده و امم و ملل مختلف را ديده و با همگان به سر برده و حافظ خالي از اين مزيت بود، حافظ گوشه نشيني بود در بر خود و بر دنيا بسته و جز يكي دو بار، پاي از زيست بوم خويش بيرون نگذاشته بود. اين، به لحاظ شخصيتي باعث مي شود كه سعدي، سخن خويش را به تناسب مخاطبان، گسترش دهد اما حافظ به جاي آنكه نشانه گرفتن مخاطب را در اولويت قرار دهد، بر آن است كه درون خويش را در شعر پياده كند. سعدي، به سبب تنوع و تعدد تجاربش در زندگي، از گستردگي مخاطب و گستردگي محتوا برخوردار است، اما حافظ در ذات خود، با محدوديت معنايي مواجه است و به ناچار براي جبران اين محدوديت، سعي مي كند با پناه بردن به سطح بياني، معدود دستمايه هاي محتوايي را با شگردهاي بياني، تكثير كند و همين، موجب پيچيدگي و امتناع در شعر او مي شود. استفاده از شگردهاي بياني، سخن را چندلايه و پيچيده و درونگرا مي سازد، به خلاف شعر سعدي كه به سبب خروج از سطح بياني و خانه گرفتن در سطح بلاغی، شعري برون گراست. در مقابل، پناه بردن انحصاري حافظ به سطح بياني، شعر او را از سطح بلاغي دور مي كند. در نتيجه، شعر سعدي به محض ترنم، مخاطب خود را تسخير مي كند چون در سطح بلاغي است اما شعر حافظ، به سبب بياني بودن، چند لايه است و مخاطب بايد لايه هاي آن را با تأمل دريابد و اين منافي فرايند تاثيرگذاري است.

پس يك سبب سهل ممتنع بودن شعر سعدي در برابر ممتنع بودن شعر حافظ در اين است كه سعدي در سطح بلاغي سير مي كند و حافظ به لايه هاي بياني پناه برده و نيز يك علت شخصيتي هم دارد كه سعدي انساني جهان ديده و انسان شناس است و به تناسب تنوع مخاطبان، بليغ ترين شگردهاي سخنوري را برمي گزيند اما حافظ به سبب روحيه ي عزلت گزين و درون گرا، تنها درون خويش را تكرار مي كند و براي جبران اين تكرار، سعي مي كند به صنايع بيان پناه ببرد. اما علل ديگري نيز هست از جمله فرايند ساختن و فهميدن شعر كه من آن را فرايند عقد- حل  مي نامم، يعني فرايند بستن-گشودن.

 

فرايند عقد- حل در شعر سعدي و فرايند عقد- حل- عقد در شعر حافظ

در شعر، ابتدا، واژه ها بر اساس قواعد زباني در كنار هم مي نشينند و يك معناي اوليه مي دهند و اين همان مرحله ي عقد است، يعني گره خوردن واژه ها به هم بر اساس قواعد زباني. سپس چون در متن ادبي، معني اوليه كه حاصل از قواعد زباني است، غيرمنطقي به نظر مي رسد، متن از طريق قرارداهاي ادبي، رمزگشايي مي شود و معني شعر فهميده مي شود و شعر به غايت خود مي رسد. سعدي دقيقاً از فرايند عقد- حل پيروي مي كند، اما حافظ از فرايند عقد- حل- عقد. يعني سخن سعدي، ظرف حداكثر دو مرحله، مخاطب خود را تسخير مي كند و به بلاغت كه هدف شعر است، مي رسد، اما شعر حافظ پس از دو مرحله ي سعدي، به مرحله ي سومي مي رود كه باز عقد مي شود يعني تبديل به يك گره ناگشوده مي شود و ممتنع مي ماند. مثالي بزنيم: سعدي مي گويد:

شمع را بايد از اين خانه به در بردن و كشتن

تا به همسايه نگويد كه تو در خانه ي مايي

در مرحله ي عقد، همنشيني واژه ها در كنار هم بر اساس قواعد صرف و نحو، به ما مي گويد كه شمع، به همسايه مي گويد كه تو در خانه ي مني، پس بايد شمع را به بيرون از خانه ببرم و بكشم. اين معني اوليه كه از عقد واژه ها بر اساس قواعد زباني حاصل شد، معقول نيست، چون شمع سخن نمي گويد و كشتني هم نيست، پس به مرحله ي حل مي رسيم، يعني بر اساس قواعد و قراردادهاي ادبي نه زباني، سخن را رمزگشايي مي كنيم و به اين مي رسيم كه محبوب امشب مهمان من است و من شمع را خاموش مي كنم تا با او بيارامم و كسي هم خبردار نشود. اين بيت سعدي تنها با دو مرحله ي عقد- حل به غايت خود رسيد. اما اين بيت حافظ:

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

در مرحله ي عقد، به اين معني مي رسيم كه حسن تو يك چراغ است و نور آن در روز ازل، از تجلي خويش سخن گفت و بر اثر اين سخن، عشق مثل آتش جهان را سوزاند. اين معني، چون غير منطقي است، ذهن به مرحله ي حل مي رود و مي گويد زيبايي تو از روز ازل، همه ي ذرات هستي را عاشق خود كرد. اين دو مرحله. اما آيا كار تمام شد؟ خير حالا اين سؤال پيش مي آيد كه مگر اجزاي هستي عاشق مي شوند و اگر عاشق مي شوند، چگونه عاشق زيبايي خداوند شدند و مگر رابطه ي خدا و مخلوقاتش رابطه ي عاشق و معشوق است و پرسش هاي بسيار كه خود بيت حافظ به آن پاسخ نمي گويد پس شعر حافظ با عبور از دو مرحله ي عقد و حل، دوباره عقد شده و به همين سبب شعر حافظ ممتنع مي شود و ارتباط با آن دشوار است.

 

بستن و گشودن در شعر سعدي به شعبده مي انجامد، اما بستن دوباره در شعر حافظ، منافي شعبده است

اين جا بين حافظ و سعدي يك تفاوت ايجاد مي شود، حافظ، گوشه نشيني بي تحرك است، هم به لحاظ شخصيتي، هم به لحاظ آهنگ شعرهايش و هم از اين لحاظ كه شعر او در سطح بياني است، يعني در لايه هاي زيري حركت مي كند و ميل به پنهانگري دارد. اما سعدي، اين مرد مسافر و اين معاشر انسان ها، چهره ي پر جست و خيز يك شعبده باز را ارائه مي كند كه مخاطبانش را با شعبده بازي هايش به وجد مي آورد و غافلگير مي كند.

اما شعبده باز چه مي كند؟ ابتدا عقد مي كند و مي بندد و سپس مي گشايد و اين همان شگرد سعدي است برعكس حافظ كه مي بندد و ديگر حاضر به گشودن نيست. شعبده باز، ابتدا دستش را مي بندد و اين بسته ماندن، باعث تعليق و انتظار مي شود و سپس دستش را باز مي كند و از آن، شيئي شگفت در مي آورد و موجب ابتهاج و اهتزاز خاطر مخاطب مي شود. حال اگر دست از اول باز باشد يا هميشه بسته بماند، شعبده تحقق پيدا نمي كند و اين بسته ماندن، همان كار حافظ است.

شعبده بازي هاي سعدي در كجا اجرا مي شود؟ كار حافظ در سطح بياني است و اين را پيش تر هم گفتيم اما شعبده بازي هاي سعدي در سطح زباني است. سعدي زبان را موضوع شعر قرار مي دهد و اين راز بليغ بودن سخن اوست و با دريافت هاي كهن و مدرن غربي هم سازگاري بسيار دارد و موجب شده كه سعدي شاعري جهاني شود، اما برعكس، حافظ شاعري كاملاً شرقي است، زيرا در سطح بياني است، يعني در سطح شگردهاي خيال، يعني تشبيه، استعاره، مجاز و كنايه. خيالورزي، ويژگي شرقيان بوده و حافظ شاعري كاملاً شرقي و بومي است برعكس سعدي كه شاعر جهاني است. سعدي، پايگاه شعبده بازي هايش را در زبان قرار مي دهد. سعدي هفتصد سال پيش، اساس شعر را بر بازي هاي زباني قرار داد، آن هم بازي هاي طبعي نه تقلبي. زبان در شعر سعدي، موجودي بسيار متنوع، حرفه اي، پرتحرك و پرشگرد و پر شعبده است، در حالي كه زبان در شعر حافظ، موجودي است بي تنوع، لَخت و تنبل. به همين سبب حافظ سعي مي كند بار تنبلي زبانش را به دوش سطح بيان بيندازد و به همين سبب باز هم شعر حافظ ممتنع تر و پيچيده تر مي شود بر خلاف شعر پر تحرك و مغلوب كننده ي سعدي. مثال بزنيم. مضمون نفرين به سفر را هم سعدي سروده است و هم حافظ. اما ببينيم كه برخورد اين دو شاعر با اين مضمون چه قدر فاصله دارد:

نماز شام غريبان چو گريه آغازم

به مويه هاي غريبانه قصه پردازم

به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار 

كه از جهان ره و رسم سفر براندازم(حافظ)

و

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران 

كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران

هر كاو چشيده باشد روزي شراب فرقت

داند كه سخت باشد قطع اميدواران

با ساروان بگوييد احوال آب چشمم  

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران(سعدي)

اما سعدي با زبان چه مي كند كه سخنش اين گونه پرتحرك و زنده است به خلاف سخن حافظ كه در عين غناي بياني و تخيلي و تصويري، زباني تنبل و كرخت دارد؟ آيا تفاوت تنها در نوع نگاه اين دو شاعر به وزن است؟ خير بلكه برعكس، نوع نگاه اين دو شاعر به وزن، خودش پيشاپيش از نگاه متحرك سعدي به كليت شعر و نگاه درونگرا و ساكن حافظ به شعر، منشأ گرفته است. در نتيجه حافظ اگر در اوزان دوري و تند هم بسرايد، تحرك سرايش سعدي را نخواهد داشت. نوع نگاه سعدي به شعر را هم اول بايد در زبان او جست و جو كنيم و اين شاعر شعبده باز و پر جست و خيز، اول و بيش تر، در سطح زبان است كه جست و خيز و شعبده بازي مي كند. پس برخي از شعبده بازهاي زباني سعدي را مرور كنيم:

 

1) حذف: سعدي استاد حذف در سطح زباني است و اين باعث مي شود كه مخاطب در شعر سهيم شود چون بازيابي اجزاي حذف شده بر عهده ي مخاطب است:

دانم كه باز بر سر كويش گذر كني

گر بشنود حديث منش در ميان بگو

و

حسن تو نادر است در اين عهد و شعر من

من چشم بر تو و همگان گوش بر من اند

يا حذف «اميد» در اين بيت:

هر كاو چشيده باشد روزي شراب فرقت

داند كه سخت باشد قطع اميدواران

اين حذف ها گاه به حدي مي رسد كه اگر بخواهيم شعر را بازنويسي كنيم، بسيار طولاني تر از آني مي شود كه سعدي سروده، مانند:

اول منم كه در همه عالم نيامده ست

زيباتر از تو در نظرم هيچ منظري

 

2) تكرار: سعدي در برابر حذف، تكرارهاي متعدد و متنوعي هم به كار مي برد كه برخي از آن ها در حالت عادي غير ممكن است اما در شعر سعدي مثل يك شعبده، موجب تحير مي شود، مثل دو بار آوردن حرف ربط «كه» و ضمير پرسشي «كه» . اين كار يعني گفتن «كه كه»، طنين ناخوشايندي دارد كه در حالت عادي، كسي مرتكبش نمي شود، اما سعدي آن را در فضاي پرتاب تير يا امروزه شليك تير به كار برده و نه تنها ناخوشايند نيست، بلكه تكرار تيراندازي را تداعي مي كند:

برو اي سپر ز پيشم كه به جان رسيد پيكان

 بگذار تا ببينم كه كه مي زند به تيرم

اين گونه تكرارها در شعر سعدي، موجب تقويت فوق العاده ي سطح موسيقيايي و افزايش تحرك در شعر مي شود.

 

3) آشنايي زدايي نحوي:واژه چيني به نحوي كه بي سابقه باشد و موجب آشنايي زدايي شود در شعر سعدي بسيار پرنمونه است. اين كار، مطابق مرحله ي عقد است و پس از يك بار خواندن شعر و رفع آشنايي زدايي، مرحله ي حل صورت مي گيرد. براي نمونه، به هم زدن ترتيب مستثني و مستثني منه را در اين بيت ببينيد:

الا کسي که ذوق سماعش چو من بود

داند که نعره از سر ذوقي همي زنم

 

4)واژه چيني براي القاي مؤثرتر واقعيت: اين ويژگي، جزئي از يك ويژگي بزرگ تر در علم معاني و بلاغت است كه به موجب آن، «چگونه مي گويم» و «چه مي گويم» بايد مطابق هم باشند و اين يعني بلاغت. سعدي واژه ها را طوري مي چيند كه اين چينش مطابق باشد با آنچه سعدي ميخواهد بگويد. به اين بيت توجه كنيد:

روزي به سر زلفت از شوق درآويزم

زان دو لب شيرينت صد شور برانگيزم

كه در اين بيت، واژه ي «دو» به صورت كشيده تلفظ مي شود و ظاهراً غلط است اما چنين نيست و اين كشيدگي، كشيدگي سر و گردن را به پيش براي بوسيدن تداعي مي كند.

و 

اول منم که در همه عالم نيامده است

زيباتر از تو در نظرم هيچ منظري

و در اين بيت هم واژه چيني در خدمت القا كردن مفهوم اوليت و نخستين بودن است و به همين سبب حذفهايي انجام شده كه در نتيجه ي آنها واژه ي اول به اول جمله رانده شود.

 

5)جمله هاي معترضه: استفاده ي نامحدود و بسيار متنوع سعدي از جمله هاي معترضه، باعث اشنايي زدايي، هنجارگريزي نحوي و تعليق مي شود. اين روش يكي ديگر از سازگاري هاي شعر سعدي با معيارهاي شعر اروپاست و شعر حافظ از اين جهت بسيار فقير است:

زين در کجا رويم که ما را به خاک او

او را به خون ما- که بريزد- حوالت است

 

6) جاگذاشتن بخشي از يك جمله در جمله اي ديگر يا بخشي از يك مصرع در مصرع ديگر: اين شگرد، هم باعث تعليق مي شود و هم شعر را به نثر نزديك مي كند. اين نزديك شدن به نثر،هم موجب صميميت مي شود و هم موجب خلاف آمد مي شود، زيرا در شعر كلاسيك، انتظار نظم داريم، اما سعدي در متن نظم، ما را با نثر مواجه مي كند:

گفتم ببينمت مگرم درد اشتياق

ساكن شود بديدم و مشتاق تر شدم

 

7) موقوف كردن مصرع نخست به مصرع دوم: اين ويژگي در حقيقت، ذيلي بر ويژگي شماره ي 6 است:

آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پريشان

كه دل اهل نظر برده كه سري است خدايي

 

8)سياليت وجه در شعر سعدي: سعدي به جاي استفاده ي نامحدود از وجه اخباري(مانند حافظ) كه موجب يكدستي و كرختي زبان و مخاطب مي شود، به طور مكرر تغيير وجه مي دهد و از اخبار به پرسش، امر ، و... مي رود و زباني متحرك دارد. اين كار در حقيقت جوهره ي فن بلاغت و علم معاني است. در علم معاني، هدف بر اين است كه كرختي ذهن و احساس را در قبال يك جمله، با تغيير وجه آن جمله از بين ببريم. براي مثال، به جاي «بيا» بگوييم«نمي آيي؟». اين اتفاق در شعر سعدي، محدوديت ناپذير است.

 

نتيجه

اين بازي هاي زباني و بازي هاي زباني فوق العاده متعدد و متنوع ديگر باعث مي شود كه رأي بدهيم سعدي براي آفرينش شعر، خود زبان را موضوع شعر قرار داده است و در نتيجه بيروني ترين لايه ي شعر كه زبان است، در سخن سعدي، بسيار متنوع، پرتحرك، زنده و تأثيرگذار و تسخير كننده است، در حالي كه زبان در شعر حافظ، تنبل، ساده و رخوت آلوده است. اشتباه نشود، در شعر حافظ، ريزه كاري هاي بسياري هست كه بسيار هم ظريف و پنهانند، اما سهم شگردهاي زباني در اين ريزه كاري ها بسيار نيست. تنبلي، سادگي و رخوت آلودگي زبان در شعر حافظ، حافظ را به پناه بردن به سطح بياني و گريز از سطح زباني واداشته و بر دشواري شعر حافظ افزوده است. يك نتيجه ي اين فرايند اين است كه چون سعدي، مبدأ آفرينش شعري را در خود زبان نهاده نه در انديشه، شعر او به لحاظ انديشه، فاقد خط كشي و محدوديت است و باز به اين نتيجه مي رسيم كه شعر سعدي ذاتي جهاني دارد و صرف نظر از انديشه اي كه مطرح مي كند، براي همگان شعر است، اما حافظ دقيقاً برعكس عمل كرده. مبدأ آفرينش شعر حافظ، در انديشه هاي حافظ است به همين سبب، زبان حافظ علاوه بر تنبلي زباني، يك ويژگي ديگر هم پيدا مي كند، واژه ها در شعر حافظ، چنان معني مي دهند كه حافظ مي انديشد، بنابراين واژه ي مغ، خرابات، ميكده، ساقي و ... چنان معني مي دهند كه حافظ درباره شان مي انديشد و اين انديشه اغلب هم با انديشه هاي ديگر فارسي زبانان متفاوت است. به همين سبب، شعر حافظ بيش از پيش، ممتنع و دشوار مي شود. همچنين حافظ چون به خلاف سعدي، زبان را نمي سرايد، بلكه انديشه هاي خودش را مي سرايد، درك شعر حافظ منوط به درك انديشه هاي حافظ است به همين سبب شعر حافظ، شعري منحصر به شخص يا حداكثر منحصر به فرهنگي مي شود كه شخص حافظ از آن برخاسته. بدين ترتيب، باز هم موجبي ديگر براي بومي شدن شعر حافظ پديدار مي شود در حالي كه شعر سعدي، شعري جهاني است.


منبع: وب‌نوشت‌هاي ابراهيم واشقاني فراهاني

loading...
نظرات

ارسال نظر

نظرات بینندگان
انتشار یافته: 0
پر بازدیدترین خبرها